باران

حکایت باران بی امان است

این گونه که من

دوستت می دارم .

شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب ها

به بی راهه و راه ها تاختن 

بی تاب ٬ بی قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من دوستت میدارم

 

                                 شمس لنگرودی 

 

دعا

دعای باران چرا ؟  

دعای عشق بخوان ! 

 این روزها دلها تشنه ترند تا زمین ،  

خدایا کمی عشق ببار ...

من وتو

اخراجمان کردند 

                   از بهشت 

و در را به رویمان بستند


من راه افتاده ام به سمت جهنم و تو 

   همچنان نشسته ای پشت در 

   و گریه می کنی


باور کن 

   اخراجمان ربطی به سیب نداشت 

سیب فقط بهانه بود 

خدا از ما خوشش نمی آمد


حالا هم تا دیر نشده 

بیا با هم برویم به جهنم 

چه فرقی می کند؟ 

اسمش را هم

             می گذاریم بهشت 

بهشت جایی است که  

                    من و تو  

                             با هم باشیم

 

همش میاد رو زبونم نمیدونم چند وقته عادتم شده دوسش دارم

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده 

آنقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
 

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده 


تنها مدارا می کنیم، دنیا عجب جایی شده 


هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم 


آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم
 

در حسرت فردای تو، تقویمم رو پر می کنم
 

هر روز این تنهایی رو فردا تصور می کنم
 

هفت سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست 


اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست 


هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم 

آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم